يه شب مهتاب

 

٢

من می توانم تحمل کنم...من باید بتوانم تحمل کنم حتا اگر دهانم تلخ باشد.حتا اگر خواب و واقعیتم با هم قاطی شده باشد باز هم می  توانم تحمل کنم...

 

+ ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

١

امروز که کامل  بیاید می شود پنج ماه.پنج ماه با هم بودن دو ماه و نیم اش را تمام اش و دو ماه و نیم بعدی را فقط صدا...تنها صداست که می ماند؟ می مانی؟می مانی؟می مانی؟دوست دارم باشی کنارم.همه چیز در حال تکرار است.نگذار تکرار شوم.گذشته ام را تکرار نکن...

+ ; ٤:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

نمی دانم یک سال زمان زیادی است برای روز شماری و منتظر ماندن  یا نه اما تمام شد.خوب بدم امشب.خوبم چون زمان آمدن رسید و به تصاویری که هر روز در ذهنم می کشیدم نزدیک شدم.بدم چون می خواستم روزبه هم همراهم باشد اما نمی شود لعنت بر این سربازی که باعث آن نگاه غمگین در برادر کوچکم می شود لعنت بر سربازی و هر چه باعث آن نگاه غمگین می شود.

امشب رادیو جوان هم انگار خیلی حال اش خوب است با این آهنگ هایی که می گذارد من و تمام وسایلم  را به رقص وادار می کند.

خوب است که بعد از مدت ها کسانی که دوست شان دارم که دوستم دارند را می بینم. خوب است که برویم ترانه برویم پیش سعیدی برویم فردوس حتا رفتن به سما هم دیگر آنقدر ها  به نظرم تلخ نمی آید.

نمی دانم قرار است چه شود نمی خواهم به چیز بدی فکر کنم امیدوارم خوب پیش برود همه چیز.

+ ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢
comment نظرات ()

 

...

حمید هامون دوستت داشتم...

+ ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۸
comment نظرات ()

 

۴

۱-برنامه ی پس فردا به هم خورد.

٢-مانی به من گفت شما؟

٣-ترم تابستونی غلطی اضافی بود که دیگه تکرار نمی شه.

۴-کتاب این ترم هفصد و  پنجاه صفحه است.

۵-فقط شش هفته ی دیگه مونده.

۶-دلم پارک آبی می خواد.

٧- زندگی بهتر از این نمی شه.

+ ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥
comment نظرات ()

 

٣

ندا من می خوابم شب بخیر.

+ ; ٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٧
comment نظرات ()

 

٢

ندا می خواهد من نباشم.من نیستم.

+ ; ٤:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱٦
comment نظرات ()

 

۱

دلم چیزی شیرین می خواهد چیزی مثل شکلات.رابطه ام با "پ" کم کم دارد معقول می شود دیگر کم تر پی گیر کار هایش می شوم و این هم برای من خیلی خوب است هم باعث شده او آرام باشد.زنگ زدم برای پست کردن بسته و کاملن خوب صحبت کردیم و این ها همه نشانه ی این است که همه چیز آرام است.امروز نتایج را اعلام کردن وقتی مادرم  فهمید شادی را در چشمانش دیدیم خوشحالم از این بابت .دلم برای "پ" تنگ شده و این شاید چیزی در حد تلقین باشد نمی دانم. شهاب آمده و من هنوز فرصت نکرده ام که ببینم اش آوا برای شام دعوتم کرد  اما نمی شود با این ابروهای پر جایی رفت گفتم فردا می آیم.اگر برود ایران همه چیز به هم می ریزد من هم می روم دیگر هفت هفته ی دیگر من هم می روم .باید کتاب باخ را برای آزاده بخرم سی دی ال پی را و خیلی چیزهای دیگر را اما فعلن همه چیز خوب است...

+ ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۱۳
comment نظرات ()

 

نیش خودش را زد امسال هم.امسال که با آن همه ذوق هفت سین را چیدم و به مادرم یقین دادم که هیچ اتفاق بدی نمی افتد.فردا می شود چهل روز...چهل روز که دایی ام مرده است و من دیروز فهمیدم دیروزی که مادرم رفت تا به خیالش با خانواده اش خوش باشد...لعنت بر همه چیز....
+ ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/۱٠
comment نظرات ()

 

بوی عیدی... 

تمام دارد می شود فقط چند ساعت دیگر مانده.به این فکر می کنم که سال پر حادثه ای نبود.انگار تمام چیز ها را هشتاد و پنج تعیین کرده بود.اتفاقش شاید آمدنم به این جا باشد شاید رفتنم به دانشگاه نمی دانم.همین وقت ها بود که نوشتم امسال تنهایم.امسال قرار است ساری بمانم دور بود برایم که سال بعدش بیایم و اینجا بنویسم که امسال هم تنهایم اما فرق می کند جنس این تنهایی.یک جور هایی بوی عید را نمی فهمم فقط می دانم که باید هفت سین را بچینم و امتحان میان ترمم را که هم زمان با تحویل سال است کنسل کنم. اما نمی دانم یک ذوقی هم تویش هست.مثل همان عیدی...یاد دوستانم یاد کیکی که مادر طناز برایم پخت یاد کیان که می افتم دلم می گیرد.نمی شود کاری کرد باید تمام این دل تنگی ها را پذیرفت دیگر.

سال خوبی باشد برای همه...

یلدا 

+ ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

← صفحه بعد صفحه قبل →