يه شب مهتاب
|
||
نمی دانم یک سال زمان زیادی است برای روز شماری و منتظر ماندن یا نه اما تمام شد.خوب بدم امشب.خوبم چون زمان آمدن رسید و به تصاویری که هر روز در ذهنم می کشیدم نزدیک شدم.بدم چون می خواستم روزبه هم همراهم باشد اما نمی شود لعنت بر این سربازی که باعث آن نگاه غمگین در برادر کوچکم می شود لعنت بر سربازی و هر چه باعث آن نگاه غمگین می شود.
امشب رادیو جوان هم انگار خیلی حال اش خوب است با این آهنگ هایی که می گذارد من و تمام وسایلم را به رقص وادار می کند.
خوب است که بعد از مدت ها کسانی که دوست شان دارم که دوستم دارند را می بینم. خوب است که برویم ترانه برویم پیش سعیدی برویم فردوس حتا رفتن به سما هم دیگر آنقدر ها به نظرم تلخ نمی آید.
نمی دانم قرار است چه شود نمی خواهم به چیز بدی فکر کنم امیدوارم خوب پیش برود همه چیز.