يه شب مهتاب

 

بوی عیدی... 

تمام دارد می شود فقط چند ساعت دیگر مانده.به این فکر می کنم که سال پر حادثه ای نبود.انگار تمام چیز ها را هشتاد و پنج تعیین کرده بود.اتفاقش شاید آمدنم به این جا باشد شاید رفتنم به دانشگاه نمی دانم.همین وقت ها بود که نوشتم امسال تنهایم.امسال قرار است ساری بمانم دور بود برایم که سال بعدش بیایم و اینجا بنویسم که امسال هم تنهایم اما فرق می کند جنس این تنهایی.یک جور هایی بوی عید را نمی فهمم فقط می دانم که باید هفت سین را بچینم و امتحان میان ترمم را که هم زمان با تحویل سال است کنسل کنم. اما نمی دانم یک ذوقی هم تویش هست.مثل همان عیدی...یاد دوستانم یاد کیکی که مادر طناز برایم پخت یاد کیان که می افتم دلم می گیرد.نمی شود کاری کرد باید تمام این دل تنگی ها را پذیرفت دیگر.

سال خوبی باشد برای همه...

یلدا 

+ ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/٢٩
comment نظرات ()