يه شب مهتاب

 

از همان ابتدا همه چيزاش نو است...امسال تنهايم...نه روزبه کنارم است و نه مادر و پدرم...گفتم می خواهم درس بخوانم...ساری ماندم...

خوب نبود اما دوست ندارم تمام شود...کاش امسال خوب باشد.

+ ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱
comment نظرات ()

 

دوست ندارم این روزها تمام شود.این روزهایی که همه چیزاش برایم تازه است.این روزهایی که به خاطر آقای سعیدی مدام فیزیک می خوانم.این روزهایی که که انگار هیچ چیز مهمی جز فیزیک خواندن...ادبیات خواندن... سری خواندن ...تست زدن وجود ندارد.

دی شب خواب بهار را می دیدم...می گفت هیچ کاری نمی توانم برایت بکنم فقط...فقط...خندید گفت باید به برق وصلت کنم شاید خوب شدی...می لرزیدم و از تمام تن ام خون می ریخت...

 

+ ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٤
comment نظرات ()