يه شب مهتاب
|
||
برای تو شاید، شاید هم نه...!!!
حالا که دارم برایت می نویسم ساعت می رود به نه و نیم.معلم مان دارد تجزیه می کند جمله ی مرد با هنری را که همه را مجذوب خود می کرد،مجذوب...مجذوب...جذب...جاذبه...هه...تو که خوبی؟من؟من خوبم؟چند وقت است به این نتیجه رسیدم که حکم کاتولیز گر را دارم می خواهم به همه چیز سرعت دهم،می خواهم زودتر خوب شوم...می گفت مغزم مریض شده،می گفت گور پدر همه،می گفت تو باش،تو خوب باش،وقتی گفت تو بهتری،خیلی بهتر، قند توی دلم آب شد.
همه جا شاوغ است،صدا...صدا...صدا نمی گذارد فکرم را جمع کنم،دختری از کنار پنجره رد شد هر بار می بینمش یادت می افتم،شبیه توست؟بهانه است تا یادت بی افتم؟هر بار می بینمش لبخند می زنم،برایم دست تکان می دهد،فکر می کنم چقدرشبیه توست.
دیشب با رز قرمز روی آیینه ی اتاقم نوشتم جهان به لانه ی ماران مانند است،می خواهد از روی درس بخواند،حس می کنم کلمات برایم آشنایند شاید دیشب که بی خوابم بودم از رویش خواندم،شاید هم نه...نمی توانم،صدا زیاد است،نمی توانم کلمات را پشت هم ردیف کنم،همه چیز در ذهنم زیبا تر است وقتی به حرف تبدیل می شود و حرف ها به کلمات بکارتشان را از دست می دهند،انگار همه چیز خراب می شود مثل دوست داشتن می ماند تا وقتی نداند همه چیز خوب است حرف دال را کامل تلفظ نکرده همه چیز خراب می شود،مثل حالا...مثل کودکی که به دنیا می آید،تو که خوبی؟تو بگو،بگو که همه چیز خوب است،بگو تا من فرصتی نداشته باشم تا بگویم،برای چی؟چرا من؟چرا دعاهای مان نگرفت؟چرا رفت؟چرا برای دختری که حتا اسمش را هم نمی دانم ساعت ها گریستم،چرا من نه؟چرا تو نه؟چرا او؟کسی که پاک بود که می گفتی پاک بود،وقتی گفتی دیگر دعا نکن،فهمیدم چقدر همه چیز بی اهمیت است،کسی می میرد،کسی برای کسی می گرید،کسی عاشقت شده،کسی برایت می نویسد،حتا همین لحظه هم بی اهمیت است. بیا شروع کنیم،به خیالم من هم باید فهیمه رحیمی بخوانم،یبا شروع کنیم.
تو که خوبی؟به مادری فکر می کنم که کنار تخت دخترش نشسته بود که خیره شده بود به نفس هایش،که...تو که می دانی روز های بدی را می گذرانم،کاش من جای او بودم،وقتی می گویم من جای او بودم می ترسم،که چرا؟چرا این قدر دوست دارم باشم؟،با تمام تکراری ها..باشم با آدم هایی که دور و برم را پر کردند که هيچ کدام شان من را نفهميدند.که قضاوتم کردند.ولی مهم نیست،تو که می دانی برایم مهم نیست.
کسی می میرد...مادری خیره می شود به تختی...کسانی سبزی پاک می کنند...من احمقم؟
صدایت...صدایت...صدایت هم کافی است تا خوب باشم...تو مراقب خودت باش تو نیا در این کثافت...تو که پاکی...سردم است،کاش می توانستم بشینم کف کلاس،کاش می توانستم صورتم را روی زانو هایم بگذارم،کاش می توانستم تصور کنم که خوبی...خسته ام..کاش کسی صدایم نکند،خسته ام از این دوستی ها...خسته ام از این دورویی ها،ولی تو باش،تویی که صدایت آشناست،همه چیز مسخره است حتا فکرش را هم نمی توانی بکنی، ولی تو باش...تویی که پاکی ،تو که مثل هیچ کس نیستی تویی که خودت هم می دانی چقدر نیازت دارم!!