يه شب مهتاب
|
||
يا مقلب القلوب والابصار!!
1_چند روز است فکر می کنم کاش زود تر گفته بودم...کاش خودش می فهمید...ولی حالا،حالا یعنی در همین لحظه فکر می کنم که نه،نباید گفت،هیچ چیز درست نمی شود و حتا بدتر هم می شود. پس نگو،هیچ چیز را نگو...باشه؟باشه؟باشه؟
2_هندسه،دفتر سبز رنگ،عید ،جدو آباد
،فرهاد،شهریار،آیینه،فلشی که سمت من بود،چمدان پر از لباس،زنگ موبایل،اصغری،کودکمان،دست های یخ زده ی خاله ناهید،ترس از جمالی،نمره ی 12،بوی عید،سبزه،ارواح شهرزاد، موقعیت پشت موقعیت،هفت فروردین،روسری سبز،سرد،کتاب فروغ،ماتیک قرمز،نادره ی نخست،استاد موسقی،ستایش،ساعت ده،تو خوب باش،ساعت سواچ توپ،جبر و احتمال،طناز،خواب،پوستر احمد،من خوب،تو خوب،همه چیز خوب!!
3_تو می تونی غمامو شاد کنی/ای دونت کری/همدم بی کسی ها...به بی کسی اسیره/مرا ببوس/کی اشکاتو پاک می کنه؟/عمرن اگه لنگمو پیدا کنی!!
4_فردا همین موقع انزلی،حسین چرند می گوید،مقایسه در ذهن،دمش گرم،چرا کسی اس ام اس نمی فرستد؟من خوبم؟!!
5_س ا ل ن و ت م ب ا ر ک ع ز ی ز م . . . ص و ر ت ت ر و ب ی ا ر ج ل و . . . ب ی ا د ع ا ک ن ی م خ و ش ب خ ت ش ی م ب ا ش ه ب ا ش ه ب ا ش ه ؟
چرخش
می نویسم،شاید روزی به کارم بیاید،شاید هم نه،ولی می نویسم تا بدانم چه می خواستم،چه می خواهم.شاید روزی بخواند شاید خودم برایش بخوانم شاید ماند اینجا تا ابد.نمی دانم،مدت هاست که هیچ چیز را نمی دانم.نمی دانم آخرش چه می شود.این ها را می نوسیم ولی،می نویسم تا بفهمم وارد دوره ای جدید شده ام یا نه،می نویسم تا یادم بماند دقدغه هایم را.می نویسم بی ترسی،ترس از اینکه ممکن است بخواند روزی این ها را و در خیالش مسخره ام کند که دغدغه را اشتباه نوشته ام.
دیگر عجله ای ندارم،زمان بر من پیروز شد خودم را سپرده ام به او ،تا من را ببرد به کجا ها و نا کجا ها.به خیالم باید این می شد که حالا در همین لحظه روی صندلی زرد رنگم تاب بخورم و این ها بنویسم.
می خواهم بروم جلو،آنقدر جلو که از زمان جلو بزنم.همیشه او بود که می رفت و می رفت و من مات و مبهوت می شدم در سرعتش در لحظه های نو در بوی تازگیش،ولی نه باید یاد بگیرم با او همگام شوم داشت یادم می رفت، داشت یادم می رفت گذشته ام را،تمام روز هایی که از او سبقت گرفتم داشت یادم می رفت. آنقدر می دانستم که چه چیزی کی و کجا اتفاق می افتد که خسته شده بود آن قدر رفتم و رفتم، که تمام شد که رسیدم آخر خط.کاش هیچ چیز نمی دانستم کاش نمی آمدم.کاش نطفه ای شکل نگرفته بود ولی حالا خوشحالم،خوشحالم که هستم خوشحالم که از دور و نزدیک همه چیز را می بینم خوشحالم که سایه ام حس می شود. کم کم اک دارم ایمان می آورم،ایمان می آورم به ساعت ده و بیست و هشت دقیقه ی شب،به صدای اذان،به ظرف های روز عاشورا،به خدا که هست که مدت هاست که هست که مدتی است با نوک انگشتانش نوازش می کند گونه هایم را.
به دایره ای فکر می کنم که درونش گیر افتاده ام،خیال می کنم همه چیز دایره است تمام رابطه ها،تمام دوستت دارم گفتن ها...تمام متنفر شدن ها...تمام منتظر ماندن ها...تمام روزهایی که خودم را زیر پتویم پنهان می کردم.در نهایت باز می گردیم جای اولمان و فقط کمی و آن هم شاید ،شرایط تغییر کرده باشد و ما آنقدر مجذوب آن تغییر می شویم که از یاد می بریم بر گشته ایم جای اولمان،در دلمان هم پای کوبی می کنیم که وارد مرحله ای جدید شده ایم،که چقدر همه چیز خوب است،که همه هم را دوست دارند.مسخره است همه چیز مسخره است، حتا همین نوشتنم،همین لحظه هم تکرار است فقط شرایط کمی تغییر کرده،.آنقدر می چرخیم و می چرخیم و آنقدر دایره بزرگ می شود و انقدر اصل کم رنگ، که همه چیز از یادمان می رود می نویسم تا یادم بماند گیر کرده ام در دایره ای ، به خیالم برگشته ام جای اولم.