يه شب مهتاب

 

شايد وقتی داستانی شود شايد هم نه!!

 

راستي يادش بخير!!

داشتم از كلاس مي آمدم و طبق معمول در رويا سير مي كردم كه يك لحظه حس كردم توپي پلاستيكي با شدت به پايم برخورد..كم مانده بود مانتوي گلي شده ام باعث شود بلايي سخت سر توپ و صاحبش بياورم ولي وقتي سرم را بلند كردم و چشمم به دست هايشان افتاد كه جلوي صورتشان را گرفتند و ريز مي خندند خندم گرفت و توپ را با همان شدت به سويشان پرت كردم .....نمي دانم هواي بهاري بود يا ديدن آن پسرك ها كه يكهو دلم هواي گذشته را كرد وقتي كه پسر ها و دختر هاي محل دور هم جمع مي شديم و دوچرخه هايمان را رديف مي كرديم و مسابقه مي داديم.يا  وقتي كه ليلي عاشق پسري شده بود كه دوچرخه اش از همه نوتر بود و فكر مي كنم همان وقت ها بود كه ياد گرفته بوديم چادرهاي سفيدمان را بر سر كنيم و عروسك بغل خونه ي هم ديگر برويم. و ليلي هم كم كم فراموش كرد پسري هم بود كه دوچرخه اش بر دوچرخه هاي ديگر مي چربيد و هر وقت او را مي ديد گل از رويش مي شكفت و نمي گويم كه دم آخري پسرك را مجبور كرد كه قول دهد وقتي بزرگتر  شدند با هم ازدواج كنند و من گوشه درخت ديد مي زنم و وقتي به خود آمدم كه توپي با شدت به پاييم خورد و چادر سفيد رنگم را گلي كرد و من هم از دختر بودنم استفاده كردم و كلي جيغ كشيدم و وقتي صاحب توپ نزديكم شد تا آرامم كند دست هايم را شل كردم و سيلي محكمي به صورتش زدم و پسرك مات و مبهوت فقط نگاهم كرد و من چادرم را كه آن وقت روي زمين بود برداشتم و رفتم و ديگر آن پسر رانديدم!!

 

+ ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٩
comment نظرات ()

 

داشت يادم مي رفت...

مي خواستم بروم.  كم مانده بود. كم مانده بود بگويم گور پدر همه چيز و خلاص...

داشت يادم مي رفت زماني خوره ي كتاب بودم. خوره ي نوشتن...خوره ي وبلاگ و وبلاگستان....

داشت يادم مي رفت كه شب ها تا خود صبح روي تختم مي غلتيدم و هر از گاهي سرم را از زير پتو بيرون مي آوردم و چشمم به كتاب هاي روي شوفاژ مي افتاد و دو باره سرم را زير پتو مي كردم و به سمتي ديگر مي غلتيدم...

كم مانده بود لذت زاييدن كلمات را از ياد ببرم و آن روز دفتر نارنجي رنگم را به او بدهم تا آتشش بزند و صداي خنده هايش همه جا را بگيرد و من حس كنم چيزي درونم مي سوزد و بوي تند سوختگي همه جا را بپو شاند...

ولي مي بيني باز تمام چراغ ها را خاموش كردم و باز هم پتويم را دورم پيچيدم و روي صندلي تاب مي خورم . هر چند لحظه يكبار دست هايم را روي كيبورد مي لغزانم و همان وقت كيفي عجيب مرا مي گيرد..

مدتي است كه باور كر ده ام همه چيز نشانه است حتي اين اضطرابي كه هر لحظه درونم بيشتر مي شود ..ولي با همه ي اين ها من خوبم و خوشحال شايد اين خوشحالي دقيقه اي بيشتر دوام نداشته باشد ولي ...

 مدتي است نبودم...تمام كتاي هايم را خاك گرفته....بايد بروم

 

+ ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٦
comment نظرات ()