يه شب مهتاب

 

دیگر فاصله گرفتن بس است....!!!


نه به آنکه تمام وجودم در تصرف حروف و کلمات بود نه به حالا که هر چه سعی می کنم چیزی بگویم و یا چیزی بنویسم نمی توانم..و جالبش اینجاست که باز هم وقتی کاغذ و قلمی می بینم به شدت وسوسه می شوم

که...

................

 

امروز هوای اینجا آفتابی بود. ولی شما خیال کنید باران می بارید و من هم حسابی کیفور بودم از همه چیز و هر روز در دفتری که به تازگی گرفتم می نویسم و اصلا هم کتابی در کتابخانه ی کوچکم نمانده که نخوانده باشد و همه چیز خوب خوب است و من شدیدا بوی عید را حس کردم وهمه چیز را تکانده ام و دیگر هیچ خاکی روی هیچ چیز نیست و همه چیز مرتب مرتب است و خیلی چیز های خوب دیگر که باعث شده اینجا بشینم  و انکشتانم روی کیبورد بلغزد  و چشم های  ریزم را ریزتر  کنم تا نور مانیتور اذیتم نکند...

...............

 

_گفته بودم دفتری که گرفتم چه رنگیه؟چی نه؟

_ رنگ اون ساعتم آره همون ساعتی که من از یه رنگ دیگش خریدم!!

................

 

  داشتم کمدم را مرتب می کردم که یه دسته کاغذ پیدا کردم . زیر هیچ کدومشون تاریخ نداشت و اگر دست خط خودم  نبود مطمئنم که متوجه نمی شدم همش رو خودم نوشتم...یک سری جمله های نا مفهوم و غریب نمی دونم حس عجیبی تو هر خطش بود و هر قدر  دنبال ردی از خودم گشتم هیچ چیز پیدا نکردم...

................

 

می دونی امروز داشتم به چی فکر می کردم؟ به اینکه اگه یه روزی یه نویسنده نسبتا خوب می شدم {با اینکه دوست دارم از فعل بشم استفاده کنم ولی دوست هم ندارم که فکر کنی خودم رو تحویل می گیرم}آره داشتم می گفتم  اگه یه نویسنده نسبتا خوب می شدم احتمالا یک جوری دفتر چه ی روز نوشتم رو پیدا می کردن و راجع به هر خطش هر جوری که دوست داشتن تعبیر می کردن و دلشون هم خوش بود...من هم می خندم از ته دل  چون هیچ وقت نمی فهمن همه ی اون  چیزها دروغ بوده و من همه اون ها رو برای ....

...........

 

این خط و نیمه های خط بعدی را هم  باید پر کنم.باید خوش خط بنویسم فکر می کنم با مداد بهتر بشه ولی ممکنه همه چیز  يک روز کمرنگ بشه و یا شاید هم محو....

...........

 

دفتر نارنجیم را خیلی دوست دارم آنقدر که دلم نمی آید حتی یک ورق ازش بکنم....هان من؟  من هم صدای مچا له شدن و پرتاب کردن توی آن سطل را خیلی دوست ولی.......

 

+ ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٤