يه شب مهتاب
|
||
چند روز پيش عمه پونه اينا خونه ي ما بودن..بازم طبق معمول بساط كامپيوتر و چت و چيپس وكتاب و اين چيزا به راه بود
…هر دومون يه جورايي منتظر شب بوديم..عمه پونه چون با دوستش صحبت كنه منم كه مي دونستم كسي منتظرم نيست دلم رو به اين خوش كرده بودم كه پست اون شب رو بذارم..ساعت حدود يك بود كه عمه ام چنان با ذوق و شوقي پريد سمت كامپيوتر و اونو روشن كرد كه من حسابي جا خوردم..مگه اونجا چه خبر بود؟!..مگه جز اينكه من يادم مي ره فرداش بايد زود بيدار شم و كلي درس نخونده دارم كه بايد بخونم و اينكه براي چند ساعت هم كه شده ذهنم مثل اون مگس سياه كه شبا از پشت توري پنجره اتاقم برام لالايي مي خونه تا خوابم ببره رها مي شه!! چيز ديگه اي هم داره؟..سوت مودم سكوت اتاق رو در آغوش مي كشيد ويه جورايي ما رو هم نوازش مي كرد..ياهو رو باز كرد درست حدس زده بودم كسي به خاطر من نيومده بود..ناراحت نشدم عادت كرده بودم ديگه!!..چشمام به سمت صورت عمه ام چرخيد..انگار تمام اعضاي بدنش مي خنديدن..اون چشماي سياه و كشيدش..اون دندوناي خرگوشيش كه هر از گاهي از پشت لباي باريكش مي يومدن بيرون..دستاش.. اون دستايي كه گاهي اوقات وقتي مي خواست باهاشون تايپ كنه مي لرزيدن..كه من هنوز نفهميدم سنش رفته بالا يا اون كلماتي كه تايپ مي كنه دستاشو مي رقصونن..مي خواستم بهش بگم كه دارم ميرم بخوابم ولي يه حسي نذاشت برم .صندليمو به صندليش نزديك تر كردم وبا كنجكاوي به صفحه ي مانيتور خيره شدم ..با دلخوري نگام كرد گفت نخون لطفا..منم يكم صندليمو عقب كشيدم و در حالي كه داشتم باهاش تاب مي خوردم گفتم باشه و قول دادم كه فقط پستم رو بذارم و كاري به نوشته هاشون نداشته باشم..ولي خوب نشد..يعني چشمام نخواستن كه بشه…به هر بهانه اي زير چشمي نگاه مي كردن…دوباره تو صورتش خيره شدم ..سعي كردم اون خطوطي كه گاهي زير چشماش آواز مي خوندن پيدا كنم ..نبودن..با خودم فكر كردم يعني تا اين حد؟!..بهش گفتم كاش يه نفر بود كه من رو اينقدر دوست داشت..يه نگاه ماتي بهم كرد وباز يه لبخند مات رو لباش نشست..نمي دونم منظورمو فهميد و يا از حرف دوستش لبخند زد..بازم شروع به تايپ كردـ امير مي دوني يلدا چي مي گه؟
ـ چي ميگه؟
ـميگه كاش يه نفر بود من رو اينجوري دوست داشت..{دقت كردم وقتي داشت اون جمله رو تايپ مي كرد هم دستش مي لرزيد هم لپاش قرمز شده بود}
ـمگه اون دوستش نيست؟!اون كه
…ـ
………سرمو رو روي ميز كامپيوتر گذاشتم ..حس كردم سردي شيشه روي ميز به تمام وجودم نفوذ كرده
….خيلي وقت كه با خودم كلنجار ميرم وبلاگمو پاك كنم تا هم خيال خودمو راحت
كنم هم خيال خودشو ولي خوب نشد..نه اينكه نشه ها خودم نخواستم…احساس
كردم اگه اينكارو كنم خيلي آدم ضعيفي خودمو نشون دادم..ولي اون پست آخريه
رو اصلا نميتونم تحمل كنم..بد جوري عصبيم مي كنه ..اونو پاك مي كنم آره حتما
اين يه كارو ميكنم اصلانم مهم نيست چي به نظر برسم..ولي خوب الان كه دارم فكر
مي كنم ميبينم همين جوريم كه نميشه پس كسايي كه اومدن و كامنت گذاشتن
چي ميشن؟..نمي دونم..ولي احتمالا منو درك مي كنن همشون..
چند وقت حس مي كنم دارم دور ميشم از همه چيز..دلم براي وبلاگم.. براي گيتارم
براي دفترم ..براي مدادم ..براي خودم ..براي همه چيز دلم تنگ شده ...دلم مي سوزه
وقتي گيتارمو مي بينم كه يه گوشها افتادهو بهم زل زده و يه جورايي التماسم مي كنه هر از گاهي يه صدايي ازش در بيارم..دلم براي اون خودكاره كه مدتهاست لاي اون دفتر صورتيست ومنتظره يكي با دستاش اونو بگيره و رو تن برگاي سفيد بكشه وجيغشونو در بياره ميسوزه..دلم براي خودم مي سوزه..آره خودم ..راستي خودم كوشي؟..كجايي دلم از همه بيشتر براي تو تنگ شده.. يلدا تو كجايي تو كه قول داده بودي هميشه با من باشي
توام زدي زير همه چيز؟..مگه تو نبودي ميگفتي از فراموش شدن ميترسي؟..خودت به همين زودي همه چيز از يادت رفت؟..
نه نبايد اينجوري همه چيز تموم شه يعني من نمي خوام كه بشه..بايد همه چيزو از اول شروع كنم ..آره دوباره از اول اول…