يه شب مهتاب
|
||
به نوك سياه مدادش نگاه كرد..نوك مداد از اون مدلايي بود كه بدجوري آدمو به هوس
مي نداخت يه چيزي باهاش بنويسه..اما طبق معمول اونقدر ذهنش شلوغ بود كه تا مي اومد يه چيز بنويسه اون يكي چيز مي اومد و چيز قبلي رو هل مي داد عقب مي گفت من مهمترم…نوك مدادشو بي هدف روي كاغذ مي كشوند وبه گذشته فكر مي می كرد يه گذشته نزديك..يه گذسته اي كه داشت دور مي شد..به خودش اومد كاغذ روبه روش پر از قلب شده بود..پر از قلباي سياه…حس كرد اين قلبا دارن تمام وجودشو می خورن..
يعني چه جوري دلش اومد اين كارو بكنه ..اسم بچه انتخاب كرده بوديم..دلش گرفت..ياد اون حرفاش افتاد كه مي گفت مي دوني چقدر دوست دارم نه حتما نمي دوني چون اونقدر زياد كه تو ذهن خودمم جا نميشه..اون روزايي رو به ياد آورد كه همه مي گفتن اين روابط رو جدي نگير ..ولي خودش با غرور ميگفت آخرش من بهتون ميگم كيو جدي بگيرين كيو نگيرين..آخرش قرار نبود اينجوري تموم شه ..يه جور ديگه بود....آره الان هر چقدر فكر مي كنه مي بينه بايد يه جور ديگه تموم مي شد…با دستاش تموم صورتش پوشوند..چرا اون روز خونه موند..چرا نشست پاي تلفن تا وقتي اون زنگ زد زياد منتظر نمونه..چرا به حرفاش گوش كرد..چرا گذاشت اونقدر تحقير شه..چرا وقتي فهميد دو نفر بودن يكي مي اومد مي ديدش و اون يكي پشت تلفن
باهاش حرف مي زد گيج شد جوري كه نتونست هيچي بگه..چرا وقتي همه چيزو درك كرد بازم سكوت كرد..چرا…چرا..