يه شب مهتاب

 

١٠

گاهی خیلی رو عصابی...

+ ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

 

٩

می دونی آدم گاهی سخت نفس می کشه...خیلی سخت...

+ ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

 

٨

مرسی عزیزم...

+ ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۸
comment نظرات ()

 

٧

خداحافظ  نوزده سالگی عزیزم...

+ ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٧
comment نظرات ()

 

۶

ور خوبم....

+ ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

۵

به جان تو نباشد به جان خودم همه چیز مثل قبل است.فقط دهانم مزه ی تلخی می دهد،فقط نمی توانم راحت نفس بکشم.

+ ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

۴

من دیگر مقدس نیستم...

+ ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

٣

آقا با شمام آقا...می شه من رو نبرین به سه سال پیش؟می شه همه چیز رو یادم نیارین آقا...

+ ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

٢

من می توانم تحمل کنم...من باید بتوانم تحمل کنم حتا اگر دهانم تلخ باشد.حتا اگر خواب و واقعیتم با هم قاطی شده باشد باز هم می  توانم تحمل کنم...

 

+ ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

١

امروز که کامل  بیاید می شود پنج ماه.پنج ماه با هم بودن دو ماه و نیم اش را تمام اش و دو ماه و نیم بعدی را فقط صدا...تنها صداست که می ماند؟ می مانی؟می مانی؟می مانی؟دوست دارم باشی کنارم.همه چیز در حال تکرار است.نگذار تکرار شوم.گذشته ام را تکرار نکن...

+ ; ٤:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
comment نظرات ()

← صفحه بعد